|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:25 توسط رهگذر
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود:
هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی!
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم میآمد. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود!
تمام راه را دویدم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:12 توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
طي شد اين عمر، تو داني به چه سان؟ پوچ، بس تند، چونان باد دمان همه تقصير من است اين كه خودم ميدانم كه نكردم فكري كه تامل ننمودم روزي، ساعتي، يا آني كه چه سان ميگذرد عمر گران
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه ست بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ, كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادي ديدن همچو مرغي آزاد، هر زمان بال گشادن سر هر بام كه شد خوابيدن
من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن هيچكس نيز نگفت، زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟ بعد از اين چند صباح به چه سان بايد رفت؟ با كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ هيچكس نيز نگفت نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چه سان عمر گذشت ليك گفتند همه كه جوان است هنوز بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد، كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست بعد از اين باز ورا عمري هست
يك نفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند سومي گفت: همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش، همچنين فردايش
با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ، كه چه سان دي بگذشت آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه تواني كه ز كف دادم مفت من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات آن كساني كه نميدانستند، زندگي يعني چه رهنمايم بودند عمرشان طي ميگشت، ب يخود و بيهوده و مرا ميگفتند، كه چو آنها باشم كه چو آنها دائم، فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم، فكر تامين معاش فكر ثروت باشم، فكر يك زندگي بي جنجال فكر همسر باشم كس مرا هيچ نگفت: زندگي ثروت نيست زندگي داشتن همسر نيست، زندگاني كردن فكر خود بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
كه صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش ميفهمم حال ميدانم هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گسلم، پاي در راه حقايق بنهم با دمي آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و زهد در ره كشف حقايق كوشم شربت جرات و اميد و شهادت نوشم
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش ميفهمم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت: كودكي بي حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل به بياني ديگر كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، وقت پيري حسرت *** ""افسانه جلوه مقدم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:4 توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:39 توسط رهگذر
|
|
||