تبليغاتX
رهگذر
...

رمضان رسید،

ماه خدا كه نام خدا را بر خود دارد؛

ماهی كه هنرمندانه ما را بسازد.

مانند نجات غریق و ما را كه در لذتهای زودگذر غرق شده ایم، به ساحل نجات برساند.

7-4.jpg

 

   

 

 چه زیباست هنر رمضان!

گر چه بسیاری از شفا بخشی آن سخن گفته اند كه چشمگیر و انكار ناپذیر است؛

اما این مهم در مقابل فواید معنوی آن ناچیز و اندك است.

برای شناختن راز رمضان، باید اول خواست خود را بشناسیم و ببینیم برای مقصودمان به چه نیاز داریم تا هنر و راز رمضان را دریابیم.

ما طالب پاكی هستیم و برای دستیابی به آن باید با خوبان همنشینی كنیم و در برابر كارهای بد، خودمان را سرزنش كنیم و قبل از هر كاری فكر كردن را فراموش نكنیم.


پس این نیاز به تمرین دارد و آدمی برای تمرین، نیازمند ظرف زمان و مكان است.

آری، رمضان ماه همنشینی با خدایی است كه منشأ همه خوبیهاست.

ماهی كه در میان ماههای قمری محبوب ترین آنهاست، اما قدرش به اندازه شب قدر ناشناخته است.

به راستی چگونه قدر آن را بدانیم؟

حال آنكه قدر آن، قدر خداست؛

مگر نه این كه خداوند سبحان فرمود: «اجر روزه دار رمضان، خودم هستم»

این ضیافت چند روزه، رازهای بی شماری در بردارد كه هر یك به نوبه خود در تقویت معنوی ما تأثیرگذار است.

چه كه خواب هم عبادت است و هر نفس تسبیح خدا.

همسفران رمضان بدانید كه همه شبهای خدا، وقت مناجات است و روزهای آن وقت نیاز.

 از این راز سرگشاده بهره جوییم و خود را در میهمانی ابدی خداوند سبحان غرق كنیم كه رمضان ماه استقامت و صبوری است

و چه خوش گفت رسول گرامی اسلام كه: «ماه رمضان، ماه صبر است و پاداش صبر، بهشت.»

به راستی كه راز رمضان شیدایی در برابر حق است و انسان روزه دار میهمان ویژه سفره كریمانه خداوندی است.  

 

 

سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:25  توسط رهگذر  | 

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.



 

 

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

 

توی بساطش همه چیز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

 

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

 

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.
حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.


انگار ذهنم را خواند.

موذیانه خندید و گفت:

من کاری با کسی ندارم،

‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

می‌بینی!
آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

 

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اینها فرق می‌کنی.

تو زیرکی و مومن.

زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.
اینها ساده‌اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

 

از شیطان بدم می‌آمد.
حرف‌هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.


ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

 

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم، فریب.

 

دستم را روی قلبم گذاشتم،

‌نبود!



فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم.
تمام راه لعنتش کردم.

تمام راه خدا خدا کردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.


به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم.
اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،
صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.





+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:12  توسط رهگذر  | 

طي شد اين عمر، تو داني به چه سان؟

 پوچ، بس تند، چونان باد دمان

 همه تقصير من است اين كه خودم ميدانم

 كه نكردم فكري

 كه تامل ننمودم روزي، ساعتي، يا آني

كه چه سان ميگذرد عمر گران

 

 كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

 همه گفتند كنون تا بچه ست

 بگذاريد بخندد شادان

 كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست

 بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ,

 كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن

 نتوان فارغ و وارسته ز غم

 همه شادي ديدن

 همچو مرغي آزاد، هر زمان بال گشادن

 سر هر بام كه شد خوابيدن

 

من نپرسيدم هيچ

 كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن

 هيچكس نيز نگفت، زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟

بعد از اين چند صباح به چه سان بايد رفت؟

 با كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟

 

 من نپرسيدم هيچ هيچكس نيز نگفت

 نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط

 فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من

كه چه سان عمر گذشت

ليك گفتند همه كه جوان است هنوز

 بگذاريد جواني بكند

بهره از عمر برد، كامروايي بكند

 بگذاريد كه خوش باشد و مست

 بعد از اين باز ورا عمري هست

 

 يك نفر بانگ برآورد كه او

از هم اكنون بايد فكر آينده كند

 ديگري آوا داد كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند

 سومي گفت: همانگونه كه ديروزش رفت

بگذرد امروزش، همچنين فردايش

 

با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ،

 كه چه سان دي بگذشت

آن همه قدرت و نيروي عظيم

به چه ره مصرف گشت

نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي

 عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي

چه تواني كه ز كف دادم مفت

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت

 

قدرت عهد شباب

ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد

 ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات

 آن كساني كه نميدانستند،

 زندگي يعني چه رهنمايم بودند

 عمرشان طي ميگشت، ب

يخود و بيهوده و مرا ميگفتند،

كه چو آنها باشم كه چو آنها دائم،

 فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم،

 فكر تامين معاش فكر ثروت باشم،

فكر يك زندگي بي جنجال فكر همسر باشم

 كس مرا هيچ نگفت: زندگي ثروت نيست

 زندگي داشتن همسر نيست،

 زندگاني كردن فكر خود بودن نيست

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت

 

 كه صد افسوس كه چون عمر گذشت

 معنيش ميفهمم حال ميدانم

هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هواها گسلم،

پاي در راه حقايق بنهم

با دمي آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

 مملو از عشق و جوانمردي و زهد

 در ره كشف حقايق كوشم

شربت جرات و اميد و شهادت نوشم

 

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

 معنيش ميفهمم كاين سه روز از عمرم

 به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل

به بياني ديگر

 كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، وقت پيري حسرت

 ***

""افسانه جلوه مقدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:4  توسط رهگذر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:39  توسط رهگذر  |